سلام به همه
این پستِ اختصاصی من و خیام نیشابوریه آخه بعد از یه مدت که از غم میسورودم چند شب پیش اومد تو خوابم و نصیحتم کرد راستش با هم یه مشاجره به وسیله شعر کردیم که تو این پست واسه شما مینویسم
بخونین و لذت ببرین خودمونیم ها ببینین چی شدم که خیام میاد تو خوابم
اول از خیام جون شروع میکنم با اجازه اهل قلم این شعریه که اون بهم گفت :
گر یک نفست ز زندگانی گذرد مگذار که جز به شادمانی گذرد
هشدار که سرمایه سود این جهان عمرست چنان کش گذرانی گذرد
ز آن پیش که بر سرت شبیخون آرند فرمای که تا باده گولگون آرند
تو زر نه ای غافل نادان که ترا در خاک نهند و باز بیرون آرند
این غافله عمر عجب می گذرد دریاب دمی که با طرب می گذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری پیش آر پیاله را که شب می گذرد
ایدل همه اسباب جهان خواسته گیر باغ طربت به سبزه آراسته گیر
وآنگاه بر آن سبزه شبی چون شبنم بنشسته و بامداد بر خواسته گیر
در کارگه کوزه گری کردم رائ در پایه چرخ دیدم استاد بپای
میکر دلیر کوزه را دسته و سر از کله پادشاه و از دست گدای
به خیام گفتم بیت آخر رو نفهمیدم معنی میکنی واسم ، گفت: کوزه گر از همون خاکی که روزی پادشاهی بود و از همون خاکی که روزی گدا ئی بود کوزه ای می ساخت بعد گفت گرفتی منم گفتم آره
خوب حالا نوبتی هم باشه نوبته جواب من به خیام جونه این هم جواب من بخونین :
فریاد دل مسعود
یکی در این میان همراه ما بود چرا دل باید دست از او بگیرد؟
دلم در ماتم و در غم اسیرست چرا باید دل مسعود بمیرد؟
چرا رفته همان همراه و هستی چرا گوید که دل را تو شکستی
چرا با خشم و کینه و ندامت بگوید که تو ابنک خود پرستی
دل غم دیده را با خون در آمیخت غرورم را به گودال سیه ریخت
بخندید با ندای برد باری دل ما را شکست و زود بگریخت
زبان دل که گویم این زبان است زبانی با نوای غم نشان است
غمی در دل دلی در سینه غوغاست به جای اشک چشمم خون روان است
چرا تنهائی اینک در کنارم چرا غمها بگردن میزبانم
چرا اندر میان مهر باران نریزد قطره ای بر تشنه جانم
یه خواهر یک برادر آه یک دوست یه شانه یک نگه لبخند نیکوست
ندارم هیچ یک را در کنارم نگوئید این نویسنده چه پُرروست
یه خواهر دارم از من دور دوراست غم دوریست اما دل صبور است
دل ما را به هر جا می کشاند نباشد زندگانی سُت و کور است
منم گنجشک لوس و شوخ و شیطان توئی آن آسمان خوب یزدان
بزن باران که پرهایم بشوید غمی باشد میان بال پنهان
تو میگوئی که این شعر آخر آمد
نویسنده در آخر اسم خود زد
ولی اسمی نمی باشد در اینجا
دگر معروف گشته شاعر ما 
