روز زن مبارک باد البته با کمی تاخیر !!!

روز مادر رو به تمام مادران و البته خواهران و خانمهای مهربان تبریک میگم ببخشید تبریک گفتنم دیر شد دلیلش رو بیشتر دوستام میدونن

همینکه هستم پیشتون خوشحالم خواهرانم و خواهر مهربانم روزت مبارک

           

اگر روزي كسي از من بپرسد كه دگر قصدت از اين زندگي چيست؟
بدو گويم كه چون مي ترسم از مرگ مرا راهي به غير از زندگي نيست
من آندم چشم بر دنيا گشودم كه بار زندگي بر دوش من بود
چو بي دلخواه خويشم آفريدند مرا كي چاره اي جز زيستن بود
من اينجا ميهماني ناشناسم كه با نا آشنايانم سخن نيست
بهركس روي كردم ديدم آوخ! مرا از او خبر او را ز من نيست
حديثم را كسي نشنيد نشنيد درونم را كسي نشناخت نشناخت
بر اين چنگي كه نام زندگي داشت سرودم را كسي ننواخت ننواخت
برونم كي خبر داد از درونم؟كه آن خاموش و اين آتشفشان بود.
نقابي داشتم بر چهره آرام كه در پشتش چه طوفانها نهان بود
همه گفتند عيب از ديده توست جهان را بد چه مي بيني كه زيباست
ندانم راست است اين گفته يا نه؟ولي دانم كه عيب از هستي ماست
چه سود از تابش اين ماه و خورشيد؟كه چشمان مرا تابندگي نيست؟
جهان را گر نشاط زندگي هست مرا ديگر نشاط زندگي نيست!

                

موفق شدم هورااااااااااااااااااااااااااااااا

سلام به همه دوستان گلم

خوبین که؟؟؟؟؟؟؟

من بازم اومدم مسعود هیچ وقت خسته نمیشه با اینکه یه احمق من رو هک کرد که خودش هم هک شد اما اومدم بگم من شما رو تنها نمی زارم پس خوبه که با هم فریاد بزنیم دوست اونکه دوست بمونه نه اونی که با یه نسیم دور بشه و دیگه پیدا نشه

با آرزوی موفقیت واسه همه شما

باید بگم دوستتون دارم عزیزان

همینجا از آبجی گلم هم ممنونم

الهی قوربونش برم من

    

به زودی تمام شعرام رو دوباره اینجا میزارم البته این دفعه با عکسهای زیبا

نگران نباشین این وبلاگ هم از اون یکی بهتر میشه قول میدم، فقط باید صبور باشین ممنونم

فعلا به خدا میسپارمتون عزیزانم

شاد باشین مثل شادی جوانی

يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش

اینجوری به وبلاگم نگاه بکنی دوستان

فدای شما مسعود

  

 

آهای با تو هستم بی وفا

دلم پـُر دلم پـُر از بی کسی                            دلم پـُر از این همه دلواپسی

دلم گرفته تویه زندون و قفس                       دلم شکسته تنها مونده بی نفس

می خواد بارون بشه بازم بباره                     می خواد غـَمارو پشت سر بزاره

می خواد بگیره دستاشو تو دستت                 می خواد بگه عاشقت دوباره

لبم میگه اون که برام ملوسه                        دیگه نمی تونه من رو ببوسه

جای لبم روی لـَبت مونده بود                        لبم می خواد بازم تو رو ببوسه

می خوام بگم غم داره این لب من                  غمی که غم روی غمم میاره

می خوام بگم دوستت دارم عزیزم                  اما لبت میگه دوستم نداره

چشمای من بارون ریزه ریزه                        مثل اون ابر نوبهار می ریزه

چشم منه که دیگه خواب نداره                      یاد تویه اَشکمو در میاره

می خواد نگاهشو تو باور کنی                     می خواد گوشای عالمو کرکنی

می خواد بگی دوستش داری هنوزم               می خواد که شعراشو تو از بر کنی

زبون من می خواد واست بخونه                   می خواد صداش رو به تو برسونه

می خواد بگه غریبه رو رها کن                    می خواد دیگه بهش نگی دیونه

بیا بازم سنگ صبور من باش                       بیا غریبم، مهربون من باش

بیا فراموشش بکن گناهم                             بیا که بی گناه بی گناهم

بیا غریبه رو بکن فراموش                          بیا بازم بگیر منو در آغوش

بیا ببوس لبای غـُصه دارم                           بیا نگاه بکن به روزگارم

بیا دوباره اسمم رو صدا کن                         بیا غم رو از تو سینه رها کن

بیا بشین کنار این دل من                             با تو چه آسون میشه مشکل من

حالا که دارم تو رو بی خیالم                        دیگه نمی خوام بری از کنارم

اما دیگه شعر منه تمومه                            من میدونم باید بازم ببارم

وقتی که شعرمو داری می خونی                  خوب میدونم پیش دلم نشستی

وقتی تمومه، غم میاد سراغم                      آخه صفحه شعرمو تو بستی

میری دیگه دمباله شعر تازه                        قلب قناری ز تو می حراصه

مسعود، به قلبت میگه کاش بمونه                میگی برو برو، برو دیونه

 

رنگها وخاطرات

سلام

حال همه خوبه ؟؟

از طرف شما : بــــــــلــــــــه

 

رنگ صورتی رو دوست دارم چون من رو یاد کارتون پلنگ صورتی میندازه همونی که با آبجیم میشستم و نگاه میکردم و کلی از نگاه کردنش ذوق میکردم هنوزم همون طوری هستم.

*************

رنگ آبی رو دوست دارم چون به یاد مدرسه و شیطونی هام توی مدرسه  میوفتم وقتی شلنگ آب رو برمی داشتم و دوستام رو خیس میکردم و یاد زمانی که یهو ناظم اومد جلو ومن اشتباهی خیسش کردم اما چون شاگرد تنبلی نبودم مدیر ضمانتم رو کرد تا تنبیه نشم وای خودمونیم ها آب بازی هم خیلی حال می داد.

*************

رنگ سبز رو دوست دارم آخه یاد 13 بدر توی شمال همون جائی که سالهای کودکیم رو باهاش سپری کردم میوفتم زمانی که موهای خواهرم رو بجای سبزه گره میزدم اون هم گوشم رو میگرفت تا دیگه از این اشتباهات تکرار نشه یکم گوش مالی هم بدک نیست.

*************

رنگ قرمز رو دوست دارم یاد لپ های خواهر زاده هام میوفتم که چقدر از دست ماچ کردن من و خالشون قرمز شدن تازه یکی از خواهر زاده هام وقتی اینقدر محکم ماچش میکنم میره تو آینه صورتش رو نگاه میکنه بعد میگه صویَـتم آبی شدم ماماننننننننننننننن آخه اون به صورتم میگه صویَـتم و به قرمز هم میگه آبی.

*************

رنگ نارنجی رو دوست دارم یاد درختهای پرتغال و نارنگی و نارنج، توی حیاط خونمون میوفتم که تا خواهرم می گفت داداش جونم برو واسم پرتغال بچین بیار من هم میرفتم نارنج می چیدم و براش پوست میکردم اون هم کلی خوشحال می شد بعد از خوردنش یهو رنگ عوض میکرد مثل آژیر آمبولانس می شد بعد با لنگه کفش میوفتاد دمبالم آخه نارنج خونه ما خیلی ترشه من هم میگفتم حتماً اشتباهی شده ببخشید بعد میرفتم بالای درخت میگفتم با زیر درخت من میچینم تو بگیرشون وقتی هم میچیدم محکم میزدم توی سرش تا چشماش چپ بشه البته نه خیلی محکم هااااااااا می گفتم تقصیر خودته اولاً بد جائی وایسادی دوماً بلد نیستی یه پرتغال رو درست بگیری اما وقتی از درخت پائین می اومدم دیگه خواهرم آمبولانس نبود بلکه بنز الگانس پلیس میشد و هر چی دستش میرسید رو به طرف من پرتاب میکرد می بینین چقدر داداشا مظلوماً، آخه ی طفلی داداشاااااا

*************

رنگ زرد رو دوست دارم یاد آشپزی و آشپز خونه و زرد چوبه میوفتم زمانی که مامانی غذا رو رو اجاق میزاشت و میرفت بیرون من هم میرفتم توی آشپزخونه و یه عالمه زرد چوبه میزدم توی خورشت از بوی زرد چوبه خوشم میومد حتی احساس میکردم باعث میشه همش در حال خنده باشیم و یه جورائی شادی آوره البته از زعفرون هم نباید گذشت ها اما خوب اون هزینش بیشتره باید اقتصادی فکر کرد بگذریم زمانی که مامانی میفهمید و با یه جارو دمبال من میکرد چقدر خوب بود اون لحظه که جارو توی سرم فرود میومد و سعی میکردم دومیش رو نخورم تا بازم بتونم شیطنت بکنم آه چه رومانتیک.

*************

رنگ سفید رو دوست دارمیاد زمستون با برفش میوفتم زمانی که از برف دوتا گوله درست میکردم بعد یواشکی توی یقه آبجیم و مامانیم مینداختم اون ها هم دوتائی بالاو پائین میپریدن یه خورده تون صداشون بالامیرفت اما مسئله اصلی زمانی بود که دست و پای من رو میگرفتن و بعد از شمارش معکوس مینداختنم توی برفها منجمد شدن توسط دوست داشتنی ترین کسائی که میشناسی هم خالی از لطف نیست، حیف که یکی از خواهرام از من دوره و اِلا خیلی دوست داشتم اون رو هم همینطوری اذیت کنم البته توی نامه هام اذیتش میکنم.

*************

خوب دیگه رسیدیم به اولین و آخرین رنگ دوست داشتنی همونی که همه میدونین چیه اگه هم نمیدونی الان می فهمین کدوم رنگه!!!  رنگ شبای عشقمه    نه ستیزه نه گریزه نه سکوت و ماتمه ... مثل رنگ چشای مهربونه  مثل قلب شبای آسمونه

                                           *************

رنگ مشکی رو دوست دارم آخه یاد مورچه سیاه میوفتم با او کفشهای کتانیش یکی از دوستام یه جوفت از اون کفشها داشت من هم اسمش رو گذاشته بود مورچه سیاه حالا اون داره آش می خوره و من اسمش رو گذاشتم مورچه سیاه، سرباز وطن من چون ختم روزگارم بود از خدمت معاف شدم آخه گفتن هنوز دهنت بوی شیر میده رفته بودم تو کلانتری بهم به جای کارت معافیت پستـونک دادن من هم گفتـم آخ جون همـونی که دوسـت دارم حالا من با عنـایت به رنگ سیاه معــافم و همیشه میگم این سیـاهی واسه ختـم روزگارمه،خوب از من دیـگه بسه

 

حالا تو بگو واسه چی مشکی رنگ عشقه هاااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟!!!  

 

مشکی رو واسه یه چیز دیگه هم دوست دارم چون یاد زمانی میوفتم که نوبت آبجیم می شد که غذا بپزه، هر زمان که نوبت اون می شد ما غذا نداشتیم بخوریم آخه تمام غذا هارو می سوزوند و ما مجبور بودیم حاضری بخوریم البته الان دست پختش حرف نداره مخصوصاً از وقتی که مامان شده، وقتی اون غذا هارو می سوزوند من کلی بهش می خندیدم و مسخرش می کردم چه حالی میکردم ولی در عوض اون هم واسه تنبیه من همون قابلامه ای که تــَهش مشکی (سیاه) شده بود را می داد تا من بشورم و سفیدش کنم خلاصه اون هم بلد بود چه طوری حال من رو بگیره ولی بازم نمی تونست مثل من شیطون باشه وقتی میدید من نمی تونم خوب سفیدش کنم قابلمه رو از من می گرفت و خودش می شوست البته من بلد بودم چه طور سفیدش کنم اما مظلوم نمائی میکردم تا اون این کار رو بکنه این تازه یکی از شیطنتهای من بود.

تمام این حرفها شاید یه روز واسه یکی اتفاق افتاده باشه یا در آینده اتفاق بیوفته اما ذهن من تمام این حرفا رو واسه خودش ساخته و با این رویاء ها خوشه و خودش رو در کنار خانوادش می بینه خانوادم از من دور هستن اما وجودشون به من امید و زندگی میده همین باعث میشه تا به فردا فکر کنم به لحظه ای که باز هم می تونم در کنارشون باشم و از محبتشون استفاده کنم.

**باوری در ناباوری**

به خود لرزیدم

زمانی که احساسش کردم

او همیشه در کنار من بود اما من او را نمیدیدم ، چه دیر دیدمش ، چه دیر فهمیدم او که بود

او بود که همیشه به من کمک می کرد با این که ساکت بود اما همیشه با من حرف می زد چه دیر شنیدم او چه میگوید زیرا به زبان دیگر سخن می گفت

حال که احساسش کردم و دیدمش ، پس می شنوم آنچه به من میگوید اما او دیگر سخن نمیگوید

تا مغز استخوان به او فکر می کنم آیا همان است ......؟؟!!!

همان که در ذهنم تجسمش کرده بودم همان که قلبم را خانه ای برایش ساخته ام تا با محبت در آن زندگی کند ؟؟!!

چه زیبا ست این احساس

اما میترسم !!... میترسم از من دلگیر باشد چون با کارهایم ناراحتش کردم پندهایش را شنیدم اما توجه نکردم راههائی که نشانم داد نرفتم ، قصه هائی که نوشته بود نخواندم آه ه ه ه ه .... چه بد کردم آه ه ه ه ه.... چه بد بودم

حال در دریای گناهانم در حالی که زنجیر های زجر آور دست و پایم را درگیر خود ساخته اند در حال غرق شدنم ، آری خوب فهمیدی گرفتارم

چگونه صدایش نکونم در حالی که  مدتهاست در انتظار صدای من است چگونه صدایش نکونم زمانی که کلید تمام زنجیر هایم است

این من هستم

غَرق شده ای بی قایق در گناه

و تو ...

غَریقی با کِشتی و آسمانی از محبت

محبتی که زندگی را برایم به ارمغان می آورد

اما دستانم به تو ای غریق مهربان من نمیرسد

امواج پر تلاتم مرا از تو و تو را از من دور میسازد

نمی خواه تنها با خود در میان این دریای سیاه بمانم نمیخواه غرق شوم و تو را از دست بدهم

نمی خواهم احساسات زیبای تو را داشتن را ، از دست بدهم

نمی خواهم بی احساس شوم. نه....... نمی خواهم

در این زمان که تازه پیدایت کردم در در این لحظه که تو را حس میکنم با تمام وجودم

بلی ، ببین چه احساس زیبا و دل رُِبائی داری ببین چه احساس خوبی است تو را داشتن

آیا اگر تو جای من بودی حاظر به جدائی میشدی ؟؟؟؟

چرا باید فراموشش کنم ؟

چرا دورش میکنید ؟

مگر همو نبود که به من امید داد !!؟

چرا نا امیدم میکنید ؟

چرا ؟.............چرا ؟..............

چرا در حالت زجر که در زنجیر های تنهائی گرفتارم مرا تنها میگذارید ؟

این زنجیر ها چه میشود ؟

بی او چه کنم ؟؟

کلید زنجیرهایم را از من نگیرید بگذارید این قفلها را باز کنم که دیگر طاقت ندارم 

بی خواسته ای دیگر فقط او را می خواهم

فقط او .................او ...............همین

  

***بی تو من***

بی تو من شعر سکوتم                  با تو پرواز پرنده

بی تو من غمگین و خسته              با تو میرسم به خنده

نازنین چشمات رو وا کن                تو چشمای من نگاه کن 

این دل سیاه و سردُ                      با یه لبخند آشنا کن

ای عزیز مهربونم                       بی تو پائیز و خزُنم

با تو شادی جوانی                       بی تو زنده نمی مونم

تو خودت ستاره هستی                  شیشه غم و شکستی

با حضور سبز و زیبات                  تو شبهای من نشستی

کی میتونه چون تو باشه                عشقی از سوی خدا شه

کی می تونه مثل قلبت                     با دل ما با وفا شه

کــــــــــــــی می تونـــــــــــــــــــــــه؟؟؟

 www.zabanedel2.blogfa.com

یه مشاجره ی شاعرانه...!!!

سلام به همه

 این پستِ اختصاصی من و خیام نیشابوریه آخه بعد از یه مدت که از غم میسورودم چند شب پیش اومد تو خوابم و نصیحتم کرد راستش با هم یه مشاجره به وسیله شعر کردیم که تو این پست واسه شما مینویسم

بخونین و لذت ببرین خودمونیم ها ببینین چی شدم که خیام میاد تو خوابم  

اول از خیام جون شروع میکنم با اجازه اهل قلم این شعریه که اون بهم گفت :

گر یک نفست ز زندگانی گذرد                    مگذار که جز به شادمانی گذرد

هشدار که سرمایه سود این جهان               عمرست چنان کش گذرانی گذرد

ز آن پیش که بر سرت شبیخون آرند              فرمای که تا باده گولگون آرند

تو زر نه ای غافل نادان که ترا                   در خاک نهند و باز بیرون آرند

این غافله عمر عجب می گذرد                   دریاب دمی که با طرب می گذرد

ساقی غم فردای حریفان چه خوری              پیش آر پیاله را که شب می گذرد

ایدل همه اسباب جهان خواسته گیر              باغ طربت به سبزه آراسته گیر

وآنگاه بر آن سبزه شبی چون شبنم              بنشسته و بامداد بر خواسته گیر

در کارگه کوزه گری کردم رائ                   در پایه چرخ دیدم استاد بپای

میکر دلیر کوزه را دسته و سر                   از کله پادشاه و از دست گدای

به خیام گفتم بیت آخر رو نفهمیدم معنی میکنی واسم ، گفت: کوزه گر از همون خاکی که روزی پادشاهی بود و از همون خاکی که روزی گدا ئی بود کوزه ای می ساخت بعد گفت گرفتی منم گفتم آره

خوب حالا نوبتی هم باشه نوبته جواب من به خیام جونه این هم جواب من بخونین :

فریاد دل مسعود

یکی در این میان همراه ما بود              چرا دل باید دست از او بگیرد؟

دلم در ماتم و در غم اسیرست                چرا باید دل مسعود بمیرد؟   

چرا رفته همان همراه و هستی              چرا گوید که دل را تو شکستی 

چرا با خشم و کینه و ندامت                  بگوید که تو ابنک خود پرستی

دل غم دیده را با خون در آمیخت             غرورم را به گودال سیه ریخت  

بخندید با ندای برد باری                      دل ما را شکست و زود بگریخت 

زبان دل که گویم این زبان است             زبانی با نوای غم نشان است    

غمی در دل دلی در سینه غوغاست          به جای اشک چشمم خون روان است 

چرا تنهائی اینک در کنارم                   چرا غمها بگردن میزبانم     

چرا اندر میان مهر باران                    نریزد قطره ای بر تشنه جانم  

یه خواهر یک برادر آه یک دوست           یه شانه یک نگه لبخند نیکوست

ندارم هیچ یک را در کنارم                   نگوئید این نویسنده چه پُرروست

یه خواهر دارم از من دور دوراست         غم دوریست اما دل صبور است

دل ما را به هر جا می کشاند                 نباشد زندگانی سُت و کور است

منم گنجشک لوس و شوخ و شیطان         توئی آن آسمان خوب یزدان 

بزن باران که پرهایم بشوید                 غمی باشد میان بال پنهان

تو میگوئی که این شعر آخر آمد             نویسنده در آخر اسم خود زد

ولی اسمی نمی باشد در اینجا            دگر معروف گشته شاعر ما

تقدیم به تو ...

مرا میبینی و هر دم زیادت میکنی در دم

                                          تورا میبینیم و میلم زیادت میشود هر دم

به تیغم گر کشد دستش نگیرم                                 وگر تیرم زند منت پذیرم

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم

                                         بیا کز چشم بیمارت هزاران درد بر چینم

الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد                 مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم

گر دست دهد خاک کف پای نگارم

                                         بر لوح بصر خط غباری بنگارم

در نهانخانه عشرت صمنی خوش دارم                     کز سر زلف رخش نعل در آتش دارم 

مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم 

                                        هواداران کویش را چو جان خویش تن دارم 

دل و دینم شد و دلبر به ملامت بر خواست                گفت با ما منشین کز تو سلامت بر خواست 

  هزاران شکر که دیدم بکام خویشت باز                 

                                         ز روی صدق و صفا گشته با دلم دم ساز

 بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی                خوش باش ز آنکه نبود این هر دو را زوالی

گفته های من و ...

سلام به دوستای عزیزم، بلاخره بعد از یه مدت کوتاهی دوباره مسعود شروع کرده به گفتن شعرها و زبون دل خودش، امید وارم با خوندن شعرای من یعنی مسعود احساس بدی بهتون دست نده مخصوصاْ راجبع خودم، منتظر شعرهای دیگرم در روزهای آینده باشین.   *یاحق*   

 زمانی در میان عشق و احساس         بگفتم زیر لب جان فدایت

بگفتا ای عزیز این نیست آن رسم        که بی دیدن کنی جان را فدایم

بگفتم من شوم قربان رویت          همی خونم شود رودی به پایت

بگفتا این چنین گوئی تو خاموش           نمی خواهم یه قربانی به پایم

بگفتم اندر این سینه دلی داد         بداد آنکه به تو داد رازهایت

بگفتا ای رفیق مهربانم            نشو عاشق به حرف و رازهایم

بگفتم این دله بی چاره را باز       بگیر اندر سخاوت در سرایت

بگفتا این مکان آنجا نباشد          که گیرد هر کسی را در سرایم

بگفتم آن به خوشبختی رسیده          که باشد جا بدارد در سمائت

بگفتا این سخن را کن فراموش         نشد باور درخشش در سمائم

بگفتم یار معصومم تو بنگر           به این پاهای پر تاول به راهت

بگفتا راه  را خود بر گزیدی        نمی خواهم دلی باشد به راهم

خلاصه آن سیاهی روز بگذشت           نیامد یار در شام سیاهم

دلی را چون به داد مسعود بی دل        شکست آنکه گرفت و پس نداداَم

(منظور: یعنی به من پس نداد )

امشب مسعود حافظ میشود ...!!!

سلام به همه امید وارم از عنوانی که نوشتم بد تون نیاد

آخه من امشب دفتر شعرم رو ( گلستان مسعود ) با خودم نیاوردم به همین دلیل چند بیتی از حافظ  واستون مینویسم امید وارم خوشتون بیاد

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد                    زدم این فال و گذشت اختر و کار آخرشد 

گل بی رخ یار خوش نباشد                                   بی باده بهار خوش نباشد

 این دوبیت تقدیم به خواهر خوبم بود.

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست                         منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست

 

این هم یه کم غم ...آآآآآه ه ه ه

دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد                چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

یاد باد آنکه زما وقت سفر یاد نکرد                       با وداعی دل غم دیده ما شاد نکرد

تا که بودیم، نبودیم...

         تا که بودیم نبودیم کسی                               کُشت مارا غم بی همنفسی

            تا که رفتیم همه یار شدند                   خفته ایم و همه بیدار شدند

                 قدر آیینه بدانیم چو هست          نه در آن وقت که اقبال شکست                       

گریه هر شب مسعود هزار و یک شب شادمهر

هوای گریه دارم تو این شب بی پناه

                                    دمبال تو میگردم دمبال یک تکیه گاه

دمبال اون کسی که تنهائی رو میشناسه

                                    دستای عاشق من لبریز اِلتماسه

هزار و یک شب من پر از صدای تو بود

                                    گریه هر شب من فقط برای تو بود"۲"

سکوت شیشه ایم و صدای تو میشکنه

                                    تو آسمون قلبم شعر تو پر میزنه

با تو دل سیاهم به رنگ آسمونه

                                    تو باغچه من میشکنم شعرای عاشقونه

هزار و یک شب من پر از صدای تو بود

                                    گریه هر شب منن فقط برای تو بود "۲"

 

از اینکه این شعر واسه خودم نیست منو ببخشید

اما تموم حرفای منو تو ی خودش خلاصه کرده پس یه جورائی به من ربط داره

واسه همین اسمش رو مشترک گذاشتم

تنهائی و تاریکی

تاریکی و ناُ میدی به هم آمیخته                              قلب سیه ام به عشق تو بگریخته

غم، غصه و ماتم و فراق و دوری                           این یار تو را به هر دری آویخته

تا روزی بیاید و نگار تو شوم                                صروُ چمن و ترانه خوان تو شوم

بی تاب ز هر صدا و رقص نِگَهَت                            راهی به فردوس و سرای تو شوم

من بلبلی ایم که لب به خواندن بسته                         در شاخه عشق، به عشق تو بنشسته

آن لحظه که رفتی از کنار بلبل                               او منتظر است با نگاهی خسته

کی آیی به بی نوا ، نوائی بخشی                              با گرمی دست خود صفائی بخشی

با روح و روانصحبت و دلداری                               جان را به سماء جان یارت بخشی

گرداب زمانه آمد و یار ببرد                                   باد گذرا وزید و گرداب ببرد

ابران سیه به هر سوی در گردش                            این ابر سیه بود که مهتاب ببرد     

در صبح بیاید آن نسیم سحری                                گوید ز سماء و بحر و صحرا خبری

کان یار تو راهی است به این راه سپید                      با دسته ای از عشق و امید و سمری

در خواب ببینم این چنین رویائی                              باشد گه دور گردم از روسوائی

با فکرو خیال و خواب تو شاد بوُد                            مسعود که میگوید از این تنهائی      

اولین سلام من در سال جدید به تمام دوستان عزیزم 

سعی کردم که اولین نوشتم در سال جدید با غم شروع نشه اما چه کنم که من دل ذلیلم و هر چی دلم به زبون بیاره مینویسم  

امید وارم که شما تو سال جدید غم نداشته باشین

با آرزوی شادی شما، از طرف بیقرار.---- آبجی نازنین----

یا حق

هدیه بهاری

سبزی باغ و چمن را به دلت هدیه کنم           ( که باهاش قورمه سبزی بپزی)

سرخی لاله عاشق به لبت هدیه کنم              ( تا کمتر از لوازم آرایشی استفاده کنی)

من بخوانم در این سال جدید، شعر قشنگ        (که به یاد خوشکلی خودم بیفتی)

تا دل کوچک خود را به رهت بنده کنم           ( تا بَند بَندِ .................بَندِ کفشت رو ببَند)

شادی آمد با نگاهت به باغ سردم               ( الان باغ من شده شهر بازی)

با حضور سبز تو با دل خوش خنده کنم     ( نترس به یاد یه جک افتادم واسه همین میخندم )   

سال نو آمد عزیزانم به پا خیزید باز     (بلند بشین نیناش، نیناش بکنین دیگه {منظور رقصه})

تادر این سال زبان عشق را زنده کنم/نترس عزیزم نمی خوام یه وبلاگ دیگه بسازم تو همین موندم

شاد باید که شاد باشم در این دنیای تار     (آخه این تارها من رو یاد تار عنکبوت میندازه)

تا توانم این زبان دل ز غم کنده کنم/هر چی میکشمش کنده نمی شه می تونی کمکم کنی ؟)

دوستتان دارم دوستان

   سالی سر شار از دوستی ، شادی ، صفا و صمیمیت واسه شما دوستان خوب آرزو میکنم

این شعر قابل توجه کسائی که میگن چرا همش از غم میخونم مخصوصاً آبجی خوبم

اگه فقط سمت راست رو بخونین میفهمین که متن سمت راست شعر هست ، فقط من خواستم امشب که زمان سال تحویله یه کم با خنده همراه باشه

راستی قسمت شد امشب تو حرم امام رضا باشم بدونین به فکر همه هستم فقط مشکل اینجاست که آیا کسی هم به فکر من هست

  با امیده شادی های شما دوستان  یا حق

شب و تنهائی و رویاء

غمم را در میان شب گرفتم در بغل زیرا               به جز غم کس نبود حاضر برای همنشینی ها

به هر دل داده گفتم از زبان عاشقی خندید             لبم را با مزاحی بست، رهایم کرد به راهی ها

نگیرد دوست دست دوست در این غمکده غربت       ندارم دوستی با مهر در این دنیای دوستی ها

بگفتم با خود ای مسعود بی چاره چرا خواهی     که برگردی به دوران خوش خنده وشادی ها ؟

که این غم بود همراهت در آن تنهائی و وحشت      رهایت کرد آن زیبا سخن در وقت یاری ها

شباهنگام میمیرم زمانی که تو را بینم               به خوابم آید آن یاری که دارد آشنائی ها

فقط در خوابم او باشد کناره خستگی هایم           زمانی که من آن هستم در آغوش سیاهی ها

خداوندا توانائی، توانم ده که بی یارم                    میان نیستی خسته،  میان آن شبانی ها

خداوندا مگیر از من همین خواب و همین رویاء         مرا دریاب تا باشم در آواز قناری ها  

الهی رو سفیدم کن در این دنیای پر نیرنگ            به پروازم در آور در طلوع صبحگاهی ها

چرا درد و چرا رنج و چرا غم، چرا ماتم            تو بخشیدی به من از خویش، تمیرین صبوری ها

صبورم کن که با این مشکلات سخت درگیرم       مرا با خود درآمیز در میان این جوانی ها

تو میدانی که این بار گناهانم سنگین است          توانم ده که کم گردد این بار گناهی ها

مرا بخشی ای خوابم تو ای رویائ بیتابم            که این مسعود نازک دل بگفت از این جدائی ها

***عیدتان مبارک دوستان *** 

    سال جدید رو به تمام دوستانم چه اونائی که شعر های من رو دمبال میکنن چه اونهائی که برای اولین بار شعرها منو میخونن تبریک میگم وامیدوارم هیچ وقت هیچ غمی تو دل کوچولوی شما پا نزاره و اگر هم این طور شد زودی شرشو کم کنه،با آرزوی سالی سرشار از شادی برای شما دوستان صمیمی.  

گنجشکک من

  دونه دونه برف وبارون                 دارن میان از آسمون

    خبر از اون میارن                                                 از یه یار مهربون

دونه دونه چیکه چیکه                                    می خونن برایمون

شعری از عشق و امید                         زیر سقف این زَمون

        سفیدی برف و ببین          یه رنگی رو نشون میده

         زلالی بارونم از   عشق دلت گمون میده 

ساعت دیوار و آینه                             همه واست منتظراٌ

 گنجشکک قشنگ من                              همه واست در به دراً

بشین رو حوض قلب من                               اونا که دل نمیکنن

و اسه صدای ناز تو                             گوشا همه روی درَن

می خوان بدونن عشقِتو                            با کی قسمت میکنی

 چشم سیاهو ناِزتو                                   برای کی چپ میکنی

برف سفید باغ دل                                      آب میشه با نگاه تو

شکوفه و جونه هاش                                میان به زیر پای تو

میگن که تو مال منی                                میگن که دل نمیشکنی

 میگن بیا عزیز دل                                     همیشه در قلب منی

بازم مسعود بیقرار                                     داره از عشق حرف میزنه

چی کار کنه بی عشق تو                          طوفان دلش رو میبره(۲)

عاشق شدم ... 

تقدیم به آن آسمانی که مرغان عاشق را همچون فرزندان در آغوش میگیرد(آسمان آبی من )

سوسک عاشق

سلام

 امید وارم همتون خوب خوب باشین

نمیدونم داستان سوسک عاشق رو شنیدین یا نه ؟؟؟!!!!!

همون سوسکی که برای رسیدن به معشوقش از تمام فاضلاب های زندگی گذشت

به تموم سورخ های عمرش سرک کشید

برای رسیدن به معشوقش با خمیر سوسک کوش هم جنگید

باورتون نمیشه حتی خودش رو انداخت تو فضائی پر از اسپرهای سوسک کش تا به اون برسه

اما میدونین زمانی که اون رو پیدا کرد چی شد ؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 ای وای عاشقی بد دردیه !!!...

معشوقش با دمپائی لهش کرد و سوسک عاشق ما رو بعد از له شدن انداخت تو آشغالها

با این که اون زمان دستکش دستش بود اما ۶ بار دستش رو شست تا نکنه اثری از سوسک عاشق قصه ما رو دستش مونده باشه

این بود داستان سوسک عاشق

امید وارم روزی نیاد که اون سوسک عاشق یکی از ما باشیم آمین

 

تو تنها کس من هستی ...

تموم دستهایم بسته پینه                            غم بیچارگی درد آفرینه

در این دنیا کسی هم یار ما نیست                زمانه با دل ما در کمین

دل تنهای ما ماند خاری                              در این صحرای پر درد  و غمین  

توئی یار تموم بی کسانی                          کس مایی ای خلق آفرین

 اگر تورا نداشتم .. حتی نمی خواهم فکرش را بکنم

سعی کن خودت رو بشناسی و همیشه در کنارت یه کسی رو احساس کنی که همه جا همرات هست حتی تو بدترین مواقع ، مراقب هست آره یکی اون بالا هست که خیلی دوستت داره پس تو هم سعی کن همیشه به اون فکر کنی و از یادش نبر ی و دوستش داشته باشی خوبه آفرین بر تو. تو میتونی همیشه خوشبخت باشی با تموم سختی ها و مشکلات

با آرزوی بهترین برای تو

گل و دل

این دل از یک گل زیبا سخن میگوید                   و به دنبال گل خویش جهان میجوید

بگرفت این دل از این گل به صحرا نشان              چو ندانست که این گل به دشت می روید

بی سر و پای سخاوت منشین در بر گل                که گلان را به جز این واژه مهان می روید

تو مکن بر گل زیبا بدی را ممکن                     که بدی را به خار تن و جان میگوید

تو مکن عطر گلان را به خویش تن محبوس         که در وادیه عطری ایست و جهان می بوید

تو بگو ماتم خود را به این دل زیرا                  چو گل است آن گل زیبا که غم میشوید

ای گل عاشق و زیبا چرا تنهائی                     آن زمانی که مسعود سخن میگوید

الهی گل باشین اما عمرتون مثل گل نباشه

 الهی گل باشین ولی عمر گل رو نداشته باشین

نوای دل

عالم فانی در این کوچه صفائی دارد              شعر دل در بر این کوچه نوائی دارد

 دلبران در پس دیوار بگویند سخن                بشنو این حرف دل ما چه صدائی دارد

کرد حاجی با عشق در این گوی صفا             چون تو باشی در این گوی جفائی دارد

بی وفا گر نکنی گوش به حرف دل ما             گوید این یار که داد، قلب سیاهی دارد  

سینه را در بر یاران نهادند سپر                    گویم آن کس که در آن بادیه جائی دارد

آن کسی میرسد اندر بر معشوقه خویش          کز میان همه خسته شد گان ، نائی دارد

مشکلی باشد به این راه رسیدن هر دم           خواستی خواه که در عالم فانی دارد

گفته کردیم در این راه اندک سخنی                خواندن شعرک مسعود چه هوائی دارد

                   عاشق باشید و عاشق بمیرید

به امید روزی که همه به معشوقشون برسن